تبلیغات
سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم...


خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم...

سلام....!

این وب تعطیل شد. دیگه پست نمیدم. تکلیفم با خودم

روشن نیست, نظر ندادن شمام رو اعصابمه. هرازگاهی

سر میزنم. دوسش دارم وبمو! 

هنوز یه عالمه حرف هست که میخواستم بگم ولی

مجبورم برم. به هرحال این وبلاگ همینطوری بدون

پست جدیدی میمونه. اگه دوس داشتین جواب این

سوالمو بدین: تعریفتون از زندگی چیه؟

جواباتون بهم کمک میکنه راهمو بهتر پیدا کنم. وارد یه

دوره ی بحرانی تازه از زندگیم شدم. ممنونم از همتون.

دوستون دارم, خیییییییییییییلی زیاد

برام دعا کنید. میخوام اینو برای آخرین بار بگم:

خدا به حضرت موسی گفت با زبونی دعا کن که باهاش

گناه نکرده باشی. موسی گفت من چنین زبونی ندارم.

خدا گفت تو با زبون دیگران گناه نکردی. پس برای هم دعا

کنید تا دعاتون مستجاب بشه.

خداحافظ


نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 08:05 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

امام صادق(ع): دو گروه کمر دین من را میشکننند:

عالمان گناهکار و جاهلان متدین نما!!!!

میگن یه زمانی به اسم اسلام, علی(ع) رو خونه نشین کردن و فاطمه(س) رو شهید و یکایک

فرزندانشون رو هم و فقط خدا میدونه که امام زمان ما چه ها کشیده! 

میگن یه زمانی به اسم اسلام, خون ها ریختن و غارت ها کردن و حالا بعد گذشت قرن ها,

 ما هنوزم این دروغ رو باور میکنیم و انتقام قرن ها شکست ایران رو از اسلام میخوایم!

میگن یه زمانی به اسم اسلام, کاخ ها میساختن برای خلیفه ها و هنوزم میبینیم که به تلافی

اون, اینطرف شیعیان کاخ ها میسازن برای مرده ی اماما و وحشتناک ترین چیزی که وجدان

دینیشون رو آزار میده, بی نصیبی امام حسنه از این طلاها!

میگن یه زمانی طلبه ای رنج گرسنگی و بی پولی خودش و خانوادش رو تحمل میکرد و پولای

زیادی رو جایی مخفی میکرد تا وقتی امام زمان ظهور کرد, از اون پولا استفاده کنه!!!

میگن یه زمانی زن ها رو به اسم اسلام, اسلامی که علم آموزی رو به هر زن و مردی واجب

کرده, خونه نشین میکردن و محروم از خوندن حتی یه خط!!

میگن یه زمانی بزرگترین افتخار دینی عالم اسلام, این بود که خانومش تو همه ی سالهایی

که زنش شده, پاش به در خونه نرسیده!

میگن زمانی رسیده که به اسم اسلام, کتک میزنن, شکنجه میکنن, میکشن, غارت میکنن,

هنوزم کاخ ها میسازن........... میگن کسایی هستن که به اسم اسلام, آدم میپرستن!!!!!!

این عکس مال یه سایتی بود که زمان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا از کاندیدها خواسته

بود اول اسلام رو بشناسن بعد اظهارنظر کنن. جالبه. ما از دشمنای اسلام انتظار داریم

اسلام رو بشناسن اما هیچ ضرورتی نمیبینیم که به عنوان یه مسلمون, برای یک بارم که

شده, لااقل قرآن رو به فارسی و با تفسیرش بخونیم!!! واقعا ما چی از اسلام میدونیم؟!

چیزی که ازش دفاع میکنیم, چیه؟! چیزی که باهاش مخالفیم, چیه؟! تاریخ همچنان ادامه

داره و من و تو نگارنده هاشیم. کی میدونه نا آگاهی ما چه فاجعه ای رو تو تاریخ اسلام

رقم میزنه؟ خدا خودش دینش رو از دست ما حفظ کنه!!!!!(این ما دقیقا منم و تو. نه اونایی

که تا اسم اسلام میاد, قیافه هاشون عین دار و دسته ی آدم خوارا میاد جلو چشممون! اونا که

تکلیفشون روشنه. خدا بهشون رحم کنه. ما میخوایم تو این برهه ی تاریخی با دینمون که

لبه ی یه پرتگاه وایستاده چی کار کنیم؟!)

 

 


نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور 1392 ساعت 01:05 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

بگذار دیدن تو را با دردها آشنا کند

اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.(علی شریعتی)


نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور 1392 ساعت 11:56 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

سعی کن .........

درسی رو که زندگی میخواد بهت بده , زود یاد بگیری...

وگرنه انقدر تکرارش میکنه تا یاد بگیری....

بدی اش اینه که بهای این تکرار ها خیلی گرونه......

http://myglassdreams.persianblog.ir/


نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور 1392 ساعت 10:36 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

http://myglassdreams.persianblog.ir/


نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور 1392 ساعت 10:21 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

                                       «به نام خدا»

شدم عین یه قمارباز که همه ی هستیش رو پای این بازی گذاشته!!!! اگه

ببازم, اگه تا سال 90 معجزه نشه, همه ی هستیم رو میبازم. از تصمیمی

که برای نابود کردن زندگیم گرفتم, حرف نمیزنم. دارم وضعیت الانم رو میگم.

من همین حالاشم همه ی زندگیم رو باختم! همه ی بدی ها رو ریختم تو

خودم و همه ی خوبی ها رو گذاشتم واسه بعد از برد توی این بازی.

دارم دیوونه میشم. حتی فکر کردن به اینکه سال 90 شروع شه و زندگی

آشغال من همچنان همینطوری ادامه داشته باشه, دیوونم میکنه.

15/12/1389               یکشنبه                         


نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور 1392 ساعت 09:31 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

شاید کویر، زیبا نباشد، خشک باشد...
شاید روییدن سخت باشد...
اما زیباست، آری روییدن در کویر زیبایی است، شجاعت است...
سختی کشیدن دارد، اما می ارزد
شاید حتی کویر را هم تغییر دهد
عقیده دارم نمای یک غنچه در میان کویر، زیبا تر از یک غنچه در میان یک باغ است
شاید زندگی آن چیزی نباشد که به ما گفته اند...
بیایید خودمان عاشق باشیم، هرچند که عشق کمرنگ شده...


http://andak.mihanblog.com/


نوشته شده در شنبه 2 شهریور 1392 ساعت 09:05 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

اگر کفشت پایت را می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی و درد را به

 پایت تحمیل کردی ، دیگر در مورد آزادی شعار نده !( آلبر کامو)

 

شعار آزادی


نوشته شده در شنبه 2 شهریور 1392 ساعت 08:37 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

جان نلسون: هرقدر که میخواهی, متفاوت باش ولی بکوش

تا آدم هایی را که با تو متفاوتند, تحمل کنی!

آلبر کامو: ممکن است که من منکر چیزی باشم ولی لزومی

نمیبینم که آن را به لجن بکشم یا حق اعتقاد به آن را از

دیگران سلب کنم.


نوشته شده در شنبه 2 شهریور 1392 ساعت 08:05 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

امیلی دیکنسون: اگر بتوانم از شکستن یک دل جلوگیری کنم,

زندگیم بیهوده نخواهد بود!

اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم ویا رنجی را فرو نشانم,

اگر بتوانم سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه ی خویش بازگردد,

زندگیم بیهوده نخواهد بود..................


نوشته شده در شنبه 2 شهریور 1392 ساعت 07:35 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

هرگاه در گوشه ای از زمین خونی به ناحق ریخته شود,

همه ی مردم جهان دست هاشان بدان آلوده است.(داستایوسکی)


نوشته شده در شنبه 2 شهریور 1392 ساعت 07:25 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

                پوچی زندگی امروز یعنی

فدا کردن آسایش برای فقط و فقط وسایل

آسایش!!!!!!!!! (دکتر شریعتی)

                         

راستی راستی آدم بزرگا خیییییییلی عجیبن!!

                                                                   

 


نوشته شده در شنبه 2 شهریور 1392 ساعت 07:00 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

آن زمان، تو هشت سال ایستادی، دلیرانه، مردانه ...
دستت قطع شد، مادرت گفت: به فدای قمر بنی هاشم (ع) ...
بدنت له شد زیر شنی های تانک، پدرت گفت: فدای سر علی اکبر (ع) ...
جسمت بی سر آمد، خواهرت گفت: به قربان حسین (ع) ...
پیکرت بازنگشت، همسرت گفت: فدای حضرت زهرا (س) ...

و حال این زمان، عده ای برای دو سال خوش نشینی شان بر کرسی های مجلس و دولت،
سهم مادام العمر می خواهند از بیت المال ..!
http://hamparseh-abiha.persianblog.ir/

نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 08:59 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

در را باز کردم. خانم همسایه بود. بشقابمان را آورده بود؛ همان بشقابی را که دیروز چند تا کتلت تویش گذاشته بودیم و فرستاده بودیم برایش. آخر باردار است و مامان گفته بود که بوی غذایمان در ساختمان پیچیده و شاید هوس کرده باشد ...

یادم هست که حس اش را نداشتم لباس بپوشم و بشقاب غذا را ببرم، برای همین چقدر آسمان ریسمان بافتم که شاید مامان بیخیال شوند که نشدند ...

بشقاب را از دستش گرفتم. ظرفمان را پر از شیرینی کرده بود. تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت کشیدید! چند عدد کتلت که قابل شما را نداشت.

خندید و گفت: برای من چیزی بیش از اینها بود. نمی دانید دیروز وقتی بوی غذای مادرتان در خانه پیچید، چقدر هوس کردم. خواستم خودم درست کنم، اما سیب زمینی و گوشت نداشتیم. زنگ زدم تا همسرم بگیرد و بیاورد، اما کار داشت و نمی توانست. نمی دانستم چه کار کنم دیگر. آنقدر دلم از این غدا می خواست که بی اختیار نشسته بودم و گریه می کردم . احساسم دست خودم نبود. نمی دانید وقتی در زدید و بشقاب غذا را آوردید چقدر خوشحالم کردید. انگار دنیا را به من دادند...

در رابستم. نگاهم به ظرف بود. ظرفی که اگر دیروز نبرده بودم، دل بنده ای را به شدت شکسته بود. چقدر عجیب است! گاهی یک رفتار ساده ما چه رنجش عظیمی است برای دیگران ...

کاش کمی بیشتر دقت کنیم؛ در رفتارمان، کلام مان ... تا ناخواسته دلی را آزرده نسازیم و خاطری را رنجیده ... دلی را که جایگاه خداوند خدا ست ...

لایسعنی ارضی و لا سمائی، بل و یسعنی قلب عبدی المؤمن 

من در آسمان و زمین نگنجم، ولی در دل بنده ی مومنم جای گیرم

http://hamparseh-abiha.persianblog.ir/


نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 08:26 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

                                         «به نام خدا»

فال حافظ گرفتم. یه چیزی دراومد که تعبیرش میشه اینکه به آرزوم, یعنی اون معجزه نمیرسم و

نباید ناامید باشم و از نرسیدن به این آرزو درس بگیرم و تجربه کسب کنم برای مراحل دیگه ی

زندگی!!!!!!!!!! دیگه کدوم زندگی؟؟!! من هنوزم سر حرفم هستم. اگه این معجزه اتفاق نیفته,

زندگیم رو توی تاریکی فرو میبرم. عجیبه. من دارم همه ی درسام رو توی ذهنم مرور کنم:

چیزایی که به دیوار اتاقم چسبوندم(یک جنگجو هدفش رو ول نمیکنه و ناامید نمیشه. از آهسته

رفتن نترسید, از ایستادن بترسید. چاله ی شکست پر است از انسان های تندرو. انسان همان

چیزی میشود که اغلب به آن فکر میکند.....), چیزایی که از کوروش بزرگ یاد گرفتم(کارتان را آغاز

کنید, توانایی انجامش به دنبالش میاید. کار و مرارت چاشنی خوشبختی است....), چیزایی که از

رونالدو یاد گرفتم(دوره هایی که توش مسیولیت پذیری رو یاد میگیری, دوره ی بلوغ هستند.

ادامه بده و به آنچه دیگران میگویند توجه نکن. زندگی من همیشه منصفانه نیست اما این طبیعیه

و چیزیه که انسان از زندگی دریافت میکنه......) و خیلی چیزای دیگه که توی این مدت یاد گرفتم.

اما هنوزم سردرگمم!من از یاد گرفتن اینا خوشحالم اما با یاد گرفتن همه ی اینا, هنوزم نمیتونم

خوشبخت بشم! همشون دارن توی ذهنم این ور و اون ور میرن اما من هیچ کاری نمیتونم بکنم!

هیچ کار مهمی! هیچ کار خاصی! هیچ کاری برای رسیدن به خوشبختی! دیگه انگار کاملا

مایوس شدم و این 15 روز هم فقط برای سرگرم شدنم, جلو روم بازه. هنوزم ایمان دارم که خدا

بهترین رو واسم میخواد اما من دیگه تحمل این زندگی تکراری و عذاب آورم رو ندارم. نمیخوام

سال 90 شروع بشه و من همچنان شاهد تکرار این لحظه های مسخره باشم. خدایا! مواظبم

باش مثل همیشه ولی منی رو که میخوام باشم, قربانی منی که میخوای باشم, نکن. آخه من

که چیز بدی نمیخوام! مگه سرنوشت آدما دست خودشون نیست؟ من چطور میتونم این

سرنوشت رو برای خودم بنویسم؟ آخه من که واسه خودم چیزی نمیخوام!!!! من با همه ی

وجودم این فداکاری رو میخوام, حتی اگه هیچکس  به اسم خوبی نشناسدم جز تو. انگار

غل و زنجیرم کردن! همه چی اینجا بوی تعفن میده!!!! همه ی زندگیم!!!! دنیا زتو سیرم. بگذار

که بمیرم. خدا, بذار بیام پیش خودت. نذار چیزای بد, کارای بد, فکرای بد, بیان سراغم. چقدر

همه چیز تلخه!!! عین زهر مار!!! دلم شیرینی میخواد. همیشه از طعم شیرینی بدم میومد ولی

حالا اونقدر تلخی چشیدم که دلم میخواد همه ی شیرینی های دنیا رو بکنم تو حلقومم! اونقدر

شیرینی بخورم که بالا بیارم!!! دارم بالا میارم ولی نه از شیرینی, از تلخی. چرا همه چی بده؟؟؟!!!!

چرا من هیچی ندارم؟؟؟!!!! بسه دیگه. خسته شدم. میخوای با این کارا به کجا برسونیم خدا؟!!

نگه دار. من میخوام پیاده شم. بهت اعتماد دارم. هنوزم بهت اعتماد دارم. ایمان دارم که بهترین

رو واسم حاظر کردی, ولی من خسته ام. خسته تر از همیشه! من نمیتونم بیام. این بهترین رو

بذار واسه یکی دیگه. اصلا من لیاقتشو ندارم. من همه ی اینا رو تحمل کردم به امید لحظه ی

رسیدن به آرزوم. حالا که قرار نیست بهش برسم, بهترین رو هم نمیخوام. نگه دار تورو هرکی

دوس داری. میخوام پیاده شم. آخه من که چیز زیادی همرام ندارم! هنوزم داشته های کمم,

کفاف دربست بدبختی تا رسیدن به بهترین رو میده؟!!!!! یعنی پوست من اینقدر کلفته؟!!!!

بسه دیگه. من خسته ام, خیلی. آخه از کدومشون چشم پوشی کنم؟! از کدوم یکی از بدبختیهام؟!!!

یه چیزی بهم بده که دلمو بهش خوش کنم. آخه فکر کردی یه دختربچه ی 16 ساله با یه روح

معنوی ضعیف, میتونه دلش رو توی این دنیا فقط به داشتن تو خوش کنه؟!!! آره. داشتن تو از

مهم تره ولی همه چیز نیست. اگه این داشتن, به نهایتش میرسید و میشد همه چیز که من

الان توی این دنیا نبودم! ادامه نده خدا. نگهش دار. خسته شدم از این تونل مرگ! دارن اذان میگن

نماز بخونم؟ باشه میخونم. همه چی حل میشه؟ نه. هیچی حل نمیشه. همه چیز همینه. این

حتما بهترین راهه واسه رسیدن به سعادت. من اصلا سعادت نمیخوام. من یه روز آرامش میخوام.

فقط یه روز!!!!!!!!! از تلاطم دریای طوفانی زندگیم خسته شدم. من آرامش میخواممممممممم!

همه ی بدنم میخاره. دیگه آلرزی پیدا کردم به این زندگی! با هر لحظه نفس کشیدن, انگار یه

مشت سوسک میندازن روم! ازشون چندشم میشه. چرا نمیرن گم شن؟؟!!!!!! خدا! نکنه توام

دوسم نداری, ها؟ واااااای! نه!!!!!!!!!!! خدا, تو دیگه نه. تو باش. اینجوری تنهام نذار.

راستی امروز..... رو دیدم. جالبه ها. چرا تاریخ مصرف هیچکس و هیچ چیز واسه من بیشتر از یه

سال نیست؟ هیچ حسی با دیدنش پیدا نکردم!!! مثل همه ی آدمای دیگه که یه روزی فکر

میکردم تا ابد عاشقشون میمونم اما خیلی زود به خاطره هایی دور تبدیل شدن! شدم عین

مرده ها!!!! زندگی هر لحظه پوچ تر و پوچ تر میشه.

من همیشه با همه ی وجود, بدون اینکه انتظاری داشته باشم یا در عوضش چیزی بخوام یا فکر

خاصی داشته باشم, با همه ی وجود به دیگران کمک میکنم. پس چرا هیچ کی با من اینجوری

رفتار نمیکنه؟؟!!! میگن این دنیا دار مکافاته. چرا عکسش صادق نیست؟؟؟

وای خدا! چقدر تو بزرگی و من کوچیک!!! منو با مقیاس خودم ببین. از بزرگیت میترسم. میترسم

اونقدر بزرگ بشی که دیگه نبینمت!!!! میرهم از خویش و میمانم ز خویش/ هرچه برجا مانده,

ویران میشود/روح من چون بادبان قایقی/ در افق ها دور و پنهام میشود. دیگه این دو بیت شعر

رو حفظ کردم. بدجوری روحم رو نوازش میده. اصلا انگار خودم این شعرو گفتم!!!

14/12/1389                 شنبه                23:10


نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 06:57 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

سلام...!

شرمنده, این 2 روزه وقت نداشتم

                                            «به نام خدا»

امروز بعدازظهر, مادربزرگم همینکه فهمید خواهرم اینجاست, سریع راه افتاد و اومد خونمون. دلم

بدجوری گرفت. کاش توی این دنیا یکی هم بود که دلش برای من تنگ بشه و به شوق دیدن من

بیاد! یعنی تو دنیای به این بزرگی, با این همه آدم, هیچکی نیست من عاشقش بشم؟ اون

عاشقم باشه؟ خیلی تنهام. خدایا! تو همین جایی و هرروز, من به تنهایی دچارم!!!! خدا هست

و من از داشتنش _خدا رو شکر _ سرشارم. اما دریغ از بودن حتی یه آدم!!! خدا بالاتر از همه ی

ایناست و من خوشحالم که تو زندگیم دارمش. اما تو این دنیا آدم نمیتونه بدون آدمای دیگه زندگی

کنه. فقط یه چیز آرومم میکنه و اون, حرف دکتر شریعتیه:«انسان هرچه به درجه ی انسانیت

نزدیک تر میشود, تنهاتر میشود.» مثل اینکه دارم آدم میشما!!!

_این از مشخصه های آدمای کوچیکه که خودبزرگ بینی دارن. خدا رو شکر الان از اون موقع خیلی بهترم.

از فردا دیگه باید نمازمو بخونم. ایران!گوش به آرزوهای این فرزند کوچیک و عاشقت میدی؟!!!!

فکر کنم فرزند خلفی شدم دیگه. نه؟! من همیشه از ته ته دلم خانوادم و دوست داشتم و بدون

اینکه به چشمشون بیاد, تا میتونستم بهشون محبت میکردم اما هیچوقت نتونستم علنا برای پدر

و مادرم کاری بکنم و بچه ی خلفی براشون باشم. نکنه این سرنوشت پوچ من قراره با تو هم

تکرار بشه؟!!! اگه تا سال 90 اتفاقی که میخوام, نیفته, این سرنوشت تکرار میشه و به قول

سیاوش: و این تکرار تکرارست! چقدر از این تکرارهای تلخ و پوچ بدم میاد!!! چی میشه اگه اون

چیزی که من الان, با همه ی وجودم میخوامش, همون بهترینی باشه که خدا برام در نظر گرفته؟؟؟!!!

    13/12/1389                               جمعه                         23:11


نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد 1392 ساعت 09:14 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

در تاریخ حادثه ای است که اینگونه روایتش می کنند:

«عبدالله بن خبّاب بن ارت» از طرف امیرالمومنین علی علیه السلام، والی منطقه ای بود. در مسیر، خوارج او و همسر باردارش را به اسیری گرفتند و با خود راهی ساختند. در نزدیکی مسیر یکی از خوارج با شمشیر ضربتی بر خوکی وارد کرد. دیگران سرزنشش کردند که چرا چنین کردی درحالیکه آن خوک متعلق به یک غیرمسلمان اهل ذمه است پس باید حلالیت بطلبی و او چنین کرد.

در ادامه مسیر دانه ی خرمایی افتاده بود که یکی از خوارج آنرا برداشت و در دهان گذاشت بلافاصله دیگران سرزنشش کردند که چرا چنین کردی در حالیکه صاحب مال را نمی شناسی پس بلافاصله دانه ی خرما را از دهان بیرون افکند!

عبدالله بن خباب که چنین پرهیزکاری از خوارج دید گفت «نگرانی برما نیست و بر ما ظلمی نخواهد رفت»
در نهایت عبدالله را نزد بزرگانشان بردند. پرسیدند نظرت درباره ی ابوبکر و عمر چیست و او از سر تقیه آن دو را تمجید کرد. سپس پرسیدند درباره ی کفر علی سخن بگو. او امتناع کرد. پس او را در کنار نهر سر بریدند؛ آنگاه شکم زن حامله اش را دریدند و جنینش را بیرون آورده و سر از تنش جدا کردند!

------------------------

شبیه این حادثه در روزگار ما کم نیست ... وقتی آدمی حق را به خود بدهد، از انجام هیچ کاری ابایی ندارد چرا که گمان می کند حق انجام آن را دارد ...

حالا اگر همین آدمی رنگ اسلام و انقلاب به خود بگیرد چه فاجعه ای که نمی شود ... مظلومیت این انقلاب همین جاست، انقلاب ما آرمانش مشخص است ... حرفش روشن ... اما گاه آنان که رنگ اسلام انقلابی را به خود می گیرند به گمان آنکه چون بر حق هستند چه ستم ها که نمی کنند ...

منبع متن: http://hamparseh-abiha.persianblog.ir/


نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 07:48 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

همین من و تو که فکر میکنیم خدا صدامون رو نمیشنوه!!!

http://sutedel.blogfa.com/

 


نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 07:21 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

اولین روز از باقیمانده عمرتان را به شما تبریک میگویم

ضرر نمی کنی!از هم اکنون لبخند زدن را تجربه کن!

یادت باشد !انسانهای خندان وشاد به خداوند شبیه ترند!

کمی موسیقی گوش کن، بخندحتی به زور آنگاه بنشین ونظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!

فراموش نکن!همین لحظه را،اگر گریه کنی یا بخندی! بالا خره می گذرد،امتحان کن!

بهشت یعنی ،شادی،خنده،سرور و شعف!

جای تاسف است! ما برای شاد بودن بهانه ای میخواهیم،ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانه ای نداریم!

یکی از راه های نزدیک شدن به در گاه خداوند، شادی است!

http://sutedel.blogfa.com/


نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 07:11 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

http://sutedel.blogfa.com/


نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 07:09 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

خدا...!

تو میبینی و میپوشانی!

مردم نمیبینند و فریاد میزنند!


نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 06:47 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

                                 ((به نام خدا))

همین الآن همه ی پولم به غیر از 3000 تومن رو دادم به مامانم که روز جشن عاطفه ها بریزه

تو صندوق. الوعده وفا. شاید من افتادم مردم تا اون موقع. باید این کارو انجام میدادم. چه حس

خوبی دارم!چقدر خوبی کردن لذت بخشه! چرا آدما اینقدر بد میشن؟!!!! من امروز یه کار خوب

دیگه هم کردم. ولی ولش کن. خوب نیست خوبی هامو بشمارم. باید تو فکر خوب کردن بدی هام

باشم. «میخزند آرام روی دفترم/ دست هایم فارغ از افسون شعر// یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر» میخوام این 2 بیت شعر رو بذارم تو اولین خط از خاطره ای که

قراره 1/1/1390 بنویسم. بنویسمش وقتیکه دلم خالی از آرزوهای قشنگ شد. یعنی رو کدوم

یکی از این برگه ها قراره این غم وحشتناک ثبت شه؟ اون برگه قراره شاهد یه فاجعه ی غمناک

تو زندگی یه دختربچه باشه که کلی آرزوهای قشنگ داشت! نه واسه خودش, واسه بقیه. اون

برگه قراره شاهد پر کشیدن همه ی این آرزوهای قشنگ باشه! قراره پر بکشن و برن توی گور

سردی که دیر یا زود, بدن بی جونم رو توی خودش جا میده. من مطمینم خدا بهترین رو بهم

میده. اما نمیتونم لذت شاد کردن آدما, لذت عزت بخشیدن به ایران رو فراموش کنم. کاش... کاش

میذاشتم تو دنیای منم پر از نفرت بشه!

13/12/1389                          جمعه                                    12:06


نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 06:21 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

سلام.....!

ببخشید این مدت درگیر انتخاب رشته بودم. دیگه از این به بعد, حداقل تا وقتی نتیجه ی نهایی

کنکور بیاد, هرروز آپ میکنم. فقط یه چیزایی تغییر کرده. قالب و آهنگ که معلومه عوض شده.

متناسب با تغییرات بعدیه. از این به بعد میخوام جای اسم وبلاگم, به عنوانش بیشتر توجه کنم.

نوشته های دفترم رو منویسم البته فقط یه قسمتاییش رو. اما برای درددل با شما نیست. فقط

میخوام یه داستانی از زندگیمو تعریف کنم. 2 سال پیش هم گفتم راجع به این داستان: من آدم

بدی بودم, شایدم یه آدم روزمره و تکراری بودم و این, از نظر من, یعنی بد بودن. به هرحال به

خاطر لطف خدا و به خاطر رنجایی که تو این مدت کشیدم, چیزای خوب زیادی رو بدست آوردم.

اصلا نمیخوام بگم من جز آدمای بزرگم که حوادث متعالیشون میکنه. خیلی ساده است. فقط

کافیه باور کنیم ما به این دنیا نیومدیم برای پاداش گرفتن و لذت بردن یا مجازات شدن و بدبختی.

ما اومدیم تو این دنیا تا یه چیزایی رو جمع کنیم و ببریم. همه ی اتفاقات هم برای اینه که ما رو

به اینا برسونه.

بعضی از نوشته های قبلیم رو پاک کردم چون دیگه به درد این وب نمیخوره. آ.... راستی اینجا

هیچ چیزی برای خنده یا برای یه آدم خاص نیست. دیگه....... فعلا همین دیگه. امیدوارم بتونم

برسم به چیزی که میخوام. کاش با تغییرات وبلاگم, شمام یه تغییری بکنین, عادت نظر ندادن

از سرتون بپره. مثل اینه که من باهاتون حرف بزنم, شمام بشنوید, حتی گوش بدید, ولی فقط

وایستین نگام کنید و جوابمو ندید. متوجهید که این یه توهینه. لطفا نظراتونو بگید.

 

                                            

 

خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن, تا آنجا که نفرت است, عشق را ارزانی دارم.

                                                        

                                                        

دوستون دارم, خییییییییییییییییلی زیاد.

بای

 _________________________________________________

پ.ن1: ببخشید. قولم نسنجیده بود. نمیتونم هرروز آپ کنم. البته سعی میکنم ولی بعضی روزا

نمیشه. بازم ببخشید.

پ.ن2:ما به دنیا آمده ایم تا زندگی کنیم اما چه تعریفی از زندگی داریم؟

لطفا جواب این سوالمو بدین: چه تعریفی از زندگی دارین؟

نظر که نمیدید لااقل جواب این سوالمو بدبن. واقعا بهش احتیاج دارم.

اگر فقط از یکی از پستایی که تو این 2 سال دادم, خوشتون اومده,

به عنوان اینکه لایک کنید وبم رو, به این سوالم جواب بدین. میتونید حتی

اسمتونم ننویسید. اصلا هم نمیخوام باهاتون بحث کنم. فقط میخوام

نظرتونو بدونم. ممنون


نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 08:02 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |

 

ای جوان

تو می‌دانی و همه می‌دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من،
از آوردن برق امیدی در نگاه من،
از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.

 

تو می‌دانی و همه میدانند که
شکنجه دیدن بخاطر تو،
زندانی کشیدن بخاطر تو،
و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است!

از شادی توست که من در دل میخندم ،
از امید رهائی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد
و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم.

نمی‌توانم خوب حرف بزنم،
نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله‌های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام،

دریاب! دریاب!

من تو را دوست دارم.
همه زندگیم و همه روزها و همه شبهای زندگیم،
هر لحظه از زندگیم بر این دوستی شهادت میدهند،
شاهد بوده‌اند وشاهد هستند.

آزادی تو مذهب من است،

خوشبختی تو عشق من است،

و آینده تو تنها آرزوی من ...

 


نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 11:51 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

ما اغلب از فرداها قرض میکنیم…

تا وام خویش را به دیروزها بپردازیم…

http://naghmehsara.ir


نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 11:45 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

بی احساس ترین آدم های امروز…

با احساس ترین آدم های دیروزند…

http://naghmehsara.ir


نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 11:34 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

آرام آرامم …
مثل مزرعه ای که تمام محصولاتش را ملخ ها خورده اند …
دیگر نگران داس ها نیستم …

 

http://naghmehsara.ir


نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 11:26 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

یادم نرود که…

من تنها هستم اما تنها من نیستم…


نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 11:21 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن…

در جاده ای که در آن هیچ بادی نمیوزد…

http://naghmehsara.ir


نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 11:15 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |

انصاف نیست …

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی …

و آنقدر بزرگ باشد …

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی …

http://naghmehsara.ir


نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 11:05 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



آریان پی سی - سرویس خواب - آی سی پی ام دی | پی سی سون - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ

كد ماوس