تبلیغات
سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم... - دلنوشته


خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم...

                        ((به نام خدا))

..........................

کاش...منم میتونستم کسی رو اینقدر دوس داشته باشم. کاش منم میتونستم یه احساس معلوم واسه خودم داشته باشم تا اونو فریاد بزنم. من واقعا عاشق ایرانم؟ نمیدونم. من نمیخوام عاشق ایران باشم. من میخوام عاشق یه ادم از جنس خودم باشم. من نمیخوامممم ارمانگرا باشم. من میخوام احساساتی باشم. دلم نمیخواد بزرگ فکر کنم. دلم میخواد غم هام از جنس همون غم هایی باشه که دیشب مامانم و خواهرم به دکتر میگفتن. کاش من اینقدر ضعیف بودم که به خاطر خانوادم افسردگی میگرفتم. چرا من اینقدر قوی و اینقدر ضعیفم؟! چرا من اینقدر احساساتی و اینقدر بی احساسم؟! چرا من هیچ چیز مشخصی نیستم؟! من کیم؟! کاش منم یه فرشته بودم. از انسان بودنم, بیزارم. میخوام از امشب دیگه نماز بخونم. میخوام ادم خوبی بشم. خدایا! پناه میبرم به خودت. من که هیچ قدرتی ندارم.خودم رو میسپرم دست تو. منو نسپری دست اهریمن. باشه خدا جون؟ برام مهم نیست تا سال 90 چی قراره بشه. چیزی که از همه چیز مهم تره, اینه که تو رو داشته باشم, نزدیک خودم, همین دور و برا, توی قلبم! من به هیچکدوم از ادمای این دنیا نگفتم که چرا افسرده و غمگینم. هیچوقت هم نخواهم گفت. اینا که از جنس من نیستن! اینا نمیتونن بفهمن که چی میگم و چی میخوام. من فقط اینو به تو میگم. کی میدونه؟ شاید دلیل این همه حسرت دل در داشتن یه عشق, به خاطر این باشه که قراره عاشق تو بشه. منو درگیر خودت کن خدا. فکر کنم فهمیدم که چطور باید از رونالدو الگوبرداری کنم. من باید از رونالدو بگذرم و به کوروش بزرگ برسم. در حال حاضر, تنها الگوی من, رونالدوه. اون یه خصلت فوق العاده داره که من هیچوقت نداشتم. اون واقعا صادقه. یا حرفی رو نمیزنه یا راستش رو میگه. ولی من همش دروغ میگم! باید یاد بگیرم که فقط حقایق رو بگم. باید از همه حلالیت بطلبم. نباید هیچکی از من ناراحت باشه و منم نباید از هیچکی ناراحت باشم. قلبی که توش کینه هست, جایی برای خدا توش نیست. باید قلبم رو پاک پاک کنم. من ادم خیلی مغروری ام, هیچوقت شهامت این کار رو نداشتم. ولی دیگه میخوام داشته باشم. به خواست من نیست, باید این کارو بکنم.

20/11/13889             چهارشنبه                         17:50

                                           ((به نام خدا))

_ نی شدن را میخواهم, نواخته شدن را میخواهم, خالی شدن ز خود, پر شدن ز خدا را میخواهم, رقصیدن را به اهنگ خدا میخواهم. کلمات خود را نمیخواهم, کلمات خدا را میخواهم. میخواهم, خود را نمیخواهم, خدا را میخواهم.

_ فریادی سنگین وجودم را در بر گرفته. میدانم میروم بدان انکه فریادم را بر جای بگذارم....

.................

نمیدونم باید چی بگم!! هیچ حرفی ندارم. دیگه دلم سنگین نیست. سنگینی جزیی از دل منه! هرکسی سرنوشتی داره. خب سرنوشت منم نابودیه! به درک. ولی کاش این 31 روز لعنتی زودتر تموم شه. از انتظار و بلاتکلیفی بیزارم. چه زندگی آشغالی داشتم من! این جاها که جوهر پخش شده, اشکم ریخته. چقدر خوبه که اشکامو دارم! هیچکی منو نمیخواد, حتی خودم! چقدر رقت انگیز! هه. فکر کنم این اخر دنیا که میگن, همین جا باشه. تو چی هستی خدا؟ من با چیت باید بشناسمت؟ تو مهربونی خدا. دلم میخواد اینجا, توی اخر دنیا, اینو بهت بگم که فهمیدم تو چقدر مهربونی. دوست دارم خدا. هر کاری هم که باهام بکنی, بازم دوست دارم. کسی رو جز تو واسه دوست داشتن,  ندارم. شاید حتی تو هم منو نمیخوای. شاید واسه همینه که تو این دنیا, با این همه بدبختی گذاشتیم. معجزه! از ارزویی که بهش نرسیدم , بدم نمیاد. معجزه کلمه ی قشنگ و ارامش بخشیه, یه راه فرار, یه راه که از طرف اسمون واست باز میشه تا نجاتت بده. دلم میخواد به همه ی ادمای دنیا کمک کنم. کاش منم قدرت کوروش رو داشتم! این همه کوه بلند با قله های سرسبز و قشنگ اینجاست, ولی من توان بالا رفتن از هیچکدومشون رو ندارم! دلم میخواد همین پایین, یه گوشه بشینم و کفش کوهنوردا رو واکس بزنم. شاید اونا تونستن به قله برسن. اون وقت, واکسی که یه زمانی تو دستای بی جون من بوده, میرسه به قله!!!! چقدر شیرین! من که خودم خیلی در زدم,  اما انگار خوشبختی خیلی وقت پیش از این خونه ای که ادرسش رو پیدا کردم, رفته. توان گشتن به دنبالش رو ندارم. بره گم شه. به جهنم. ایران! تو یه بهانه ی قشنگی برای زندگی. اما ببخش, دیگه زندگی ای نیست که بخوام به فکر بهانش باشم. حتما عاشقای دیگه ای هم داری یا پیدا میکنی. عاشقایی که به بزرگی کوروش ان نه کوچیکی من! این فرزند ناخلفت رو ببخش وطن عزیزم. هرچند آرزویی نمونده, ولی قشنگ ترین آرزوها رو برات دارم. هنوز 31 روز مونده ولی یه حسی بهم میگه: باختی, بدجوری به زندگی باختی. دیگه هیچ امیدی نیست. از این حس لعنتی بیزارم, ولی فکر کنم دقیقا همون حسی باشه که همیشه باید بهش گوش بدم, حس عقلمه. یه جورایی هم بد نیست. بهم حس بیخیالی میده. از تلاش کردن خسته ام. دلم برای جسمم میسوزه. فکر کنم اونم از من بدش میاد, منو نمیخواد ولی مجبوره به خاطر خدا تحملم کنه! منو ببخش تکه ای خاک که منو زندونی این دنیا کردی, کالبد بی جانم! میخوام برم بخوابم. درست مثل همیشه, من باز هم خسته ام. باز هم میخوابم به امید دریافت پیامی از طرف خدا. ولی باز هم اون حس لعنتی میگه:(( دس بردار از خوش خیالی. تو دیگه مردی.))

28/11/1389                پنجشنبه                                   1:58


نوشته شده در جمعه 7 مهر 1391 ساعت 08:12 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



آریان پی سی - سرویس خواب - آی سی پی ام دی | پی سی سون - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ

كد ماوس