تبلیغات
سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم... - دلنوشته 18


خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم...

سلام...!

اینجا که میام و پست ثابتمو میخونم, عذاب وجدان میگیرم. من مثلا قرار بود امسال کلی درس بخونم. اوایل سال به این نتیجه رسیدم که کنکور یا نمره مهم نیست. مهم اینه که یاد بگیرم. حتی براش نذرم کردم. ولی این چیزی نیست که با نذر و دعا بتونم به دستش بیارم. باید تلاش کنم... هه کاری که من هیچوقت نکردم! چن وقت پیش یه جایی خونده بودم اگه بخوای تو یه جمله خودتو توصیف کنی, چی میگی؟ تو یه جمله, من یه احمقم که همه ی فرصتای باارزش و برگشت ناپذیر زندگیشو از دست میده... اگه ازم بپرسن  توی این دنیا دارم چی کار میکنم, تنها چیزی که میتونم پیدا کنم, دعا کردنه!!!! واقعا که مسخره است! یه ماهی میشه که خومو به بیخیالی زدم. لحظه ها میگذرن و من فقط نیگاشون میکنم. دیگه حوصله ی فکر کردن و غصه خوردنو ندارم. بذار منم مثل دوستام بیخیال بیخیال باشم. اخه کی گفته که من قراره به ارزوهای تخیلیم برسم که بخوام با اونا فرق کنم؟؟!!!! بیخیال. نمیخوام حتی راجع بهش فکر کنم. دلنوشته هام تو ادامه ی مطلبن.
                                  ((به نام خدا))
فکرهای ناامید کننده ی زیادی تو سرمن. لحظه ها, دقیقه ها, ساعت ها و روزها به سرعت میگذرن و منو به سمت ناامیدی و درموندگی هل میدن! هیچ پناهی هم ندارم. میدونم تو بهترین چیز ممکن رو برام اماده کردی. میدونم منو از خودمم بیشتر دوس داری و هیچ چیز بدی واسم نمیخوای. خیالم از این بابت راحته ولی میترسم از قیمتی که باید برای رسیدن به بهترین چیزی که برام در نظر گرفتی بپردازم. نرسیدن به اون معجزه برای من یعنی مرگ همه چیز, یعنی نابودی! پاهام سست شدن. دلشون نمیخواد بیان و فاصله ی بین دو لحظه رو طی کنن ولی چاره ای نیست چون این عقربه هان که هیچوقت, حتی لحظه ای برای من یا هرکس دیگه ای نمی ایستن. من واقعا مشکل رو حی دارم. پس چرا باید رنج زندگی با ادمای عادی رو تحمل کنم؟ دلم میخواد برم دیوونه خونه, صبح تا شب فقط بخوابم, غذاهای خوشمزه بخورم, فیلمای قشنگ ببینم, قدم بزنم...! اینقدر این کارا رو بکنم تا بالاخره یه روزی بمیرم. زندگی چیه؟ واقعا ادم باید چطوری و برای چی زندگی کنه؟ هرکسی برای زندگی هدفی داره. منظورم هدف ها و ارزوهای خود ادم نیست, هرکسی به این دنیا میاد تا ماموریتی رو که خدا براش درنظر گرفته  انجام بده و شاید هدف افرینشش هم انجام همون ماموریت باشه. ماموریت من چیه؟ چرا نمیتونم بفهمم خدا ازم چی میخواد؟ اره. من فقط 16 سالمه و دنیا هنوز برام تموم نشده و شاید لزومی نداشته باشه که به این زودی, فانوس به دست و فریاد زنان بدنبال هدف افرینشم باشم, اما من چاره ی دیگه ای ندارم. ندونستن این هدف داره منو به سمت نابودی سوق میده, اونم توی این سن!!! من واقعا باید چی کار کنم؟ همه چیز رو سپردم دست خدا ولی نمیشه که همینطور عین احمقا دس رو دس گذاشت و فقط گفت هر چی خدا بخواد همون میشه! باید یه کاری کرد. ولی چی کار میتونم بکنم؟! میخوام پول هایی رو که از اول سال تا حالا پس انداز کردم, روز جشن عاطفه ها بدم به نیازمندا. شاید من نتونم با این پول هیچ کار خاصی انجام بدم و بعد از مدت کوتاهی اثر چیزی که در عوضش این پولا رو دادم از بین بره, ولی برای اونا حتما این یه چیز خیلی خوشحال کننده ست. قطره قطره ی مهربونی مردم ایران جمع میشه و ایرانیای نیازمند با دریایی از لطف و محبت مردم روبه رو میشن و این براشون خوشحالی و یه روز متفاوت رو بوجود میاره. شاید لبخندی که اونا از ته دلشون بر لب میارن, واسطه ای شد تا دل منم اروم بگیره. دلی که رنگ خوشی رو _ شاید اگه بگم ندیده, بی انصافی باشه_ خیلی کم به خودش دیده. البته همه غم و غصه دارن. دل هیچکس اروم نیست. هرکس به اندازه ی خودش از زندگی درد و ناراحتی دریافت میکنه تا پخته تر شه و درنهایت بتونه به روح مقدس پروردگار برسه. ولی مقصود من اینه که اونا که از بی پولی رنج میکشن, وقتی یه روز پولی بدست میارن و حس میکنن که شاید بشه حتی برای مدت کوتاهی این غم رو به فراموشی سپرد, شاید شادیشون از ته دلشون هم نباشه اما برای یه مدتی هرچند کوتاه, فقط شاد هستن و همین برای من کافیه. اگه من کمک نکنم هم باز اونا خوشحال خواهند بود به خاطر لطف باقی مردم ایران. اما همین که قسمتی از لبخند و شادی اونا به خاطر کار من بوده, ارزشش به اندازه ی داشتن همه ی پولای دنیاست. شایدم من دارم با خدا معامله میکنم. شاید در ازای شاد کردن بنده هاش, منم ازش شادی میخوام. نمیدونم این میتونه برام شادی بیاره یا نه. تنها چیزی که الان میدونم اینه که دلم به اندازه ای کوچکتر از یه اتم تنگ شده برای حتی فقط یه روز بی غم بودن و شادی کردن و جشن گرفتن و تنها و تنها لبخند زدن. خسته ام از دغدغه ها! خسته! و بازم مثل همیشه, به قول کوروش بزرگ:(( به دنبال سرزمینی میگردم که وجود ندارد. زیرا از خواستن هرآنچه که وجود دارد, خسته ام! خسته!))
 
9/12/1389                دوشنبه       1:29



نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر 1391 ساعت 06:38 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



آریان پی سی - سرویس خواب - آی سی پی ام دی | پی سی سون - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ

كد ماوس