تبلیغات
سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم... - دلونشته 19


خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم...

                                                (( به نام خدا ))

امشب شب قشنگی بود.چقدر نقطه های اخر رو دوست دارم! من به نقطه ی اخر بدبختی رسیدم! دیگه از غم
اشباع شدم! اونقدر که حتی توی غم هام لطف خدا رو میبینم! اول شب رفتم حیاط. مثل همیشه خواستم قدم بزنم ولی فکر و خیال به سرم نمیزد. به اسمون نگاه کردم. چه ستاره های قشنگی! حتی تصور اینکه اونا چقدر داغ بودن هم سخت بود! یه نفس عمیق کشیدم و بخار دهنم رو به سمت اسمون, به سمت ستاره ها, دادم بیرون و به ستاره ها گفتم که اونا با همه ی داغیشون, نمیتونن این هوای یخ زده رو گرم کنن اما من با همین نفس بی جون و یخ زدم, میتونم هوای دور و برم رو با کمی گرما سرگرم کنم! نمیدونم چقدر گذشت ولی وقتی رفتم حیاط, دیدم داره بارون میاد. ستاره ها رفته بودن و اسمون قرمز شده بود. انگار به خاطر حرف من رفتن! نمیدونم چرا, اما همش حس میکردم که خدا اون بارونو برای من فرستاده! سرد بود ولی من زیر بارون قدم زدم, گریه کردم, با خدا حرف زدم و زیر بارون پاک شدم. دلم میخواست بارون تندتر بشه, تند و تندتر. از خدا خواستم. دو دقیقه بعدش بارون شدت گرفت. من همیشه از بارون بدم میومد و به خاطرش دلم میگرفت. ولی امشب, زیر اون بارون, انگار داشتم با خدا عشق بازی میکردم! انگار داشتم زیر بارون با خدا قدم میزدم و درددل میکردم! انگار هر قطره ی بارون که میومد و روم مینشست, گرمای دستای خدا رو روی سرم حس میکردم! با خودم گفتم چندتا ادم دارن زیر این بارون پاک میشن؟ چند نفر دارن به خاطر این بارون اذیت میشن؟ از ته دلم ارزو کردم که کاش همشون به یاد خوبی های خدا باشن. اگه خدا باشه, بدی ها از بین میره. ته بدبختی مگه چیه؟ زندگی من. من تو تاریکی ام, اینجا تاریک تاریکه. ولی با ارامش تموم, یه جوری رفتار میکنم که انگار تو نورم! همش به خاطر وجود خداست. بعد یاد مهربونی های خدا افتادم. یادم افتاد که خدا بنده هاش رو از من بیشتر دوس داره. یاد بچگیام افتادم که دلم میخواست جای خدا باشم. بعد دوباره همون ارزو رو کردم. اون موقع ها به خاطر قدرت خدا این ارزو رو داشتم. ولی امشب یهو دلم خواست که کاش منم به مهربونی خدا بودم! کاش منم قدرت نجات همه ی دنیا رو داشتم! هنوز تنم به خاطر سرمایی که زیر اون بارون رویایی تحمل کردم, گرم گرمه! هنوز دلم سرشار از محبت خداست. خدا, انگار جدی جدی فاصلمون کمه ها!...........
نمیدونم خدا میخواد باهام چی کار کنه, ولی حتی قد یه سر سوزن هم شک ندارم که بهترین رو بهم میده. فکر کنم دیگه دارم ادم خوبی میشم! دارم بزرگ میشم! فقط یه عذاب وجدان واقعا عذاب اور دارم و اون, اینه که مدام به خودم میگم که دارم ادم خوب و بزرگی میشم! انگار تواضع اصلا قرار نیست پا تو وجود من بذاره!!!! شمارش معکوس هم که داره به انتها میرسه. فقط 17 روز مونده. اما من ایمان دارم که برای خدا ((فقط)) وجود نداره و هر کار که بخواد, میتونه انجام بده. چقدر اینجوری راحت ترم! چقدر خوبه که به خدا ایمان داشته باشم! تازه دارم میفهمم همه ی عمرم خیال میکردم که خداپرست و با ایمان بودم! هه.

1389/12/12        پنجشنبه                     22:56

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 04:55 ق.ظ توسط فرشته . نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



آریان پی سی - سرویس خواب - آی سی پی ام دی | پی سی سون - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ

كد ماوس