تبلیغات
سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم... - دلنوشته22


خداوندا... مرا واسط عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است... عشق را ارزانی دارم...

                                         «به نام خدا»

فال حافظ گرفتم. یه چیزی دراومد که تعبیرش میشه اینکه به آرزوم, یعنی اون معجزه نمیرسم و

نباید ناامید باشم و از نرسیدن به این آرزو درس بگیرم و تجربه کسب کنم برای مراحل دیگه ی

زندگی!!!!!!!!!! دیگه کدوم زندگی؟؟!! من هنوزم سر حرفم هستم. اگه این معجزه اتفاق نیفته,

زندگیم رو توی تاریکی فرو میبرم. عجیبه. من دارم همه ی درسام رو توی ذهنم مرور کنم:

چیزایی که به دیوار اتاقم چسبوندم(یک جنگجو هدفش رو ول نمیکنه و ناامید نمیشه. از آهسته

رفتن نترسید, از ایستادن بترسید. چاله ی شکست پر است از انسان های تندرو. انسان همان

چیزی میشود که اغلب به آن فکر میکند.....), چیزایی که از کوروش بزرگ یاد گرفتم(کارتان را آغاز

کنید, توانایی انجامش به دنبالش میاید. کار و مرارت چاشنی خوشبختی است....), چیزایی که از

رونالدو یاد گرفتم(دوره هایی که توش مسیولیت پذیری رو یاد میگیری, دوره ی بلوغ هستند.

ادامه بده و به آنچه دیگران میگویند توجه نکن. زندگی من همیشه منصفانه نیست اما این طبیعیه

و چیزیه که انسان از زندگی دریافت میکنه......) و خیلی چیزای دیگه که توی این مدت یاد گرفتم.

اما هنوزم سردرگمم!من از یاد گرفتن اینا خوشحالم اما با یاد گرفتن همه ی اینا, هنوزم نمیتونم

خوشبخت بشم! همشون دارن توی ذهنم این ور و اون ور میرن اما من هیچ کاری نمیتونم بکنم!

هیچ کار مهمی! هیچ کار خاصی! هیچ کاری برای رسیدن به خوشبختی! دیگه انگار کاملا

مایوس شدم و این 15 روز هم فقط برای سرگرم شدنم, جلو روم بازه. هنوزم ایمان دارم که خدا

بهترین رو واسم میخواد اما من دیگه تحمل این زندگی تکراری و عذاب آورم رو ندارم. نمیخوام

سال 90 شروع بشه و من همچنان شاهد تکرار این لحظه های مسخره باشم. خدایا! مواظبم

باش مثل همیشه ولی منی رو که میخوام باشم, قربانی منی که میخوای باشم, نکن. آخه من

که چیز بدی نمیخوام! مگه سرنوشت آدما دست خودشون نیست؟ من چطور میتونم این

سرنوشت رو برای خودم بنویسم؟ آخه من که واسه خودم چیزی نمیخوام!!!! من با همه ی

وجودم این فداکاری رو میخوام, حتی اگه هیچکس  به اسم خوبی نشناسدم جز تو. انگار

غل و زنجیرم کردن! همه چی اینجا بوی تعفن میده!!!! همه ی زندگیم!!!! دنیا زتو سیرم. بگذار

که بمیرم. خدا, بذار بیام پیش خودت. نذار چیزای بد, کارای بد, فکرای بد, بیان سراغم. چقدر

همه چیز تلخه!!! عین زهر مار!!! دلم شیرینی میخواد. همیشه از طعم شیرینی بدم میومد ولی

حالا اونقدر تلخی چشیدم که دلم میخواد همه ی شیرینی های دنیا رو بکنم تو حلقومم! اونقدر

شیرینی بخورم که بالا بیارم!!! دارم بالا میارم ولی نه از شیرینی, از تلخی. چرا همه چی بده؟؟؟!!!!

چرا من هیچی ندارم؟؟؟!!!! بسه دیگه. خسته شدم. میخوای با این کارا به کجا برسونیم خدا؟!!

نگه دار. من میخوام پیاده شم. بهت اعتماد دارم. هنوزم بهت اعتماد دارم. ایمان دارم که بهترین

رو واسم حاظر کردی, ولی من خسته ام. خسته تر از همیشه! من نمیتونم بیام. این بهترین رو

بذار واسه یکی دیگه. اصلا من لیاقتشو ندارم. من همه ی اینا رو تحمل کردم به امید لحظه ی

رسیدن به آرزوم. حالا که قرار نیست بهش برسم, بهترین رو هم نمیخوام. نگه دار تورو هرکی

دوس داری. میخوام پیاده شم. آخه من که چیز زیادی همرام ندارم! هنوزم داشته های کمم,

کفاف دربست بدبختی تا رسیدن به بهترین رو میده؟!!!!! یعنی پوست من اینقدر کلفته؟!!!!

بسه دیگه. من خسته ام, خیلی. آخه از کدومشون چشم پوشی کنم؟! از کدوم یکی از بدبختیهام؟!!!

یه چیزی بهم بده که دلمو بهش خوش کنم. آخه فکر کردی یه دختربچه ی 16 ساله با یه روح

معنوی ضعیف, میتونه دلش رو توی این دنیا فقط به داشتن تو خوش کنه؟!!! آره. داشتن تو از

مهم تره ولی همه چیز نیست. اگه این داشتن, به نهایتش میرسید و میشد همه چیز که من

الان توی این دنیا نبودم! ادامه نده خدا. نگهش دار. خسته شدم از این تونل مرگ! دارن اذان میگن

نماز بخونم؟ باشه میخونم. همه چی حل میشه؟ نه. هیچی حل نمیشه. همه چیز همینه. این

حتما بهترین راهه واسه رسیدن به سعادت. من اصلا سعادت نمیخوام. من یه روز آرامش میخوام.

فقط یه روز!!!!!!!!! از تلاطم دریای طوفانی زندگیم خسته شدم. من آرامش میخواممممممممم!

همه ی بدنم میخاره. دیگه آلرزی پیدا کردم به این زندگی! با هر لحظه نفس کشیدن, انگار یه

مشت سوسک میندازن روم! ازشون چندشم میشه. چرا نمیرن گم شن؟؟!!!!!! خدا! نکنه توام

دوسم نداری, ها؟ واااااای! نه!!!!!!!!!!! خدا, تو دیگه نه. تو باش. اینجوری تنهام نذار.

راستی امروز..... رو دیدم. جالبه ها. چرا تاریخ مصرف هیچکس و هیچ چیز واسه من بیشتر از یه

سال نیست؟ هیچ حسی با دیدنش پیدا نکردم!!! مثل همه ی آدمای دیگه که یه روزی فکر

میکردم تا ابد عاشقشون میمونم اما خیلی زود به خاطره هایی دور تبدیل شدن! شدم عین

مرده ها!!!! زندگی هر لحظه پوچ تر و پوچ تر میشه.

من همیشه با همه ی وجود, بدون اینکه انتظاری داشته باشم یا در عوضش چیزی بخوام یا فکر

خاصی داشته باشم, با همه ی وجود به دیگران کمک میکنم. پس چرا هیچ کی با من اینجوری

رفتار نمیکنه؟؟!!! میگن این دنیا دار مکافاته. چرا عکسش صادق نیست؟؟؟

وای خدا! چقدر تو بزرگی و من کوچیک!!! منو با مقیاس خودم ببین. از بزرگیت میترسم. میترسم

اونقدر بزرگ بشی که دیگه نبینمت!!!! میرهم از خویش و میمانم ز خویش/ هرچه برجا مانده,

ویران میشود/روح من چون بادبان قایقی/ در افق ها دور و پنهام میشود. دیگه این دو بیت شعر

رو حفظ کردم. بدجوری روحم رو نوازش میده. اصلا انگار خودم این شعرو گفتم!!!

14/12/1389                 شنبه                23:10


نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 06:57 ب.ظ توسط فرشته . نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



آریان پی سی - سرویس خواب - آی سی پی ام دی | پی سی سون - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ

كد ماوس